|
يادداشتهای ادبی | |
|
:: از ... :: 2 اگه کسی اسم شاعرش رو میدونست حتما به ما هم اطلاع بده تا اعلام کنيم: دور از تو نمیخواستم آشفتهشدن را بر هم مزن آرامش رويايی من را آهی پس از آه است همه مرهم من، کو آن تيغ که مرهم نهد اين زخم کهن را ديریست خيالی که پر از بوی جنون است بر روح هراسان من آويخته تن را ديریست که از روزنهای ديدهام انگار يک پنجره تصوير مهآلود وطن را آری دوسه سالیست که میريزد از اين دست در باور من وسوسه بال زدن را آن گمشده در من که زمانی خود من بود بر خويش نپوشيده بجز هيأت زن را آن زن که در آرامش چشمان شماليش گويی به هم آميخته دريا و چمن را آن زن که غزل را به تو و حسن تو آغشت آن زن که به تقدير خود آميخت حسن را...
برهان،
،
از عشق عاشقانه بگو آنچه را که هست:
0
نظر
| |
|
| منوی اصلی |
| وضعيت Messenger |
| لينکستان شعر و ادب |
| آخرين پستهاي وبلاگ |
0 نظر داده شده:
شما هم نظر بدين
برگشت به صفحه اصلي